تبليغاتX
بیا و داد بزن هرچقدر دلتنگی

 

خیلی فکر کردم با چه مطلبی به روز بشم اما واقعا به نتیجه ای نرسیدم

خواستم از خستگی های این چند ماه براتون بنویسم ،از اینکه چقدر دلم برای روز های عادی زندگیم تنگ شده ،روزهایی که بی دغدغه می گذشت ...اما ننوشتم.

 

یه روز خواستم از همه کسانی که به من لطف دارند و با اس ام اس ها و پیام هاشون تو یاهو مسنجر و لطفشون تو دنیای واقعی زندگی شامل حالمه تشکر کنم...اما نشد

 

خواستم درباره بد حجابی و طرح نیروی انتظامی بنویسم ...اما ننوشتم

 

یکی از شعرامو می خواستم بذارم اما از بس اجتماعی نوشتن تو وبلاگم برام لذت بخشه از اینم گذشتم

 

دیروز هم می خواستم از اون صندوق کمک به بیماری های خاص در مترو  عکس بگیرم که ببینید چقدر پر شده...اما نگرفتم

 

دیشب داشتم یه مجله تخصصی شعر و داستان(شوکران) رو می خوندم از این شعره کلی لذت بردم

همین و فعلا پیشکش می ذارم تا ببینم چه سوژه نابی گیرم میاد...

 

گم نشده بودم که پیدایم کرده باشی

یا غریبه ای تازه آشنا

من سارا بودم

انار نداشتم

و تو تنها اسمت دارا بود

بعد که بزرگ شدی

ویلا خریدی

و یک انارستان ،باغ و...

بچه های کوچک دبستانی خط فاصله را نمی فهند

 

هایده حسین زاده(بهرامی)

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط راضیه غنجی |